+ دو ماهگی رهام نازنیم
به نام خدا
سلام به دوست جونای خوبم
رهام دو ماهگیش رو هم سپری کرد و من خیلی خوشحالم . فکر نمیکردم اینقدر زود روزها بگذره و گل پسرم دو ماهه بشه الان وزنش 300/5 و قدش 59 سانته همه چیزش خوبه . خدا رو شکر.
برای واکسن دو ماهگیش هم چون اولین واکسنش بود و من از اینکه تب کنه می ترسیدم رفتیم خونه مامان و اونجا واکسنش رو زدیم طفلی خیلی اذیت شد و تا شب توی بغلمون بود و پاش رو نمی تونست تکون بده با اینکه کلی کمپرس یخ و حوله گرم براش گذاشتم ولی خیلی گریه کرد خوشبختانه تب مختصری کرد و زود هم رفع شد . شب هم حالش خوب شد و اولین خنده بعد واکسن رو تحویلمون داد قربونش بشم.و همه مون رو خوشحال کرد. یک هفته ای هم خونه مامان اینا بودیم و کلی آقا رهام مهمونی رفت و همه جا هم حسابی آقا بود و اصلا گریه نکرد.
بعد هم بابا مهدی اومد دنبالمون و برگشتیم خونه . زندگی سه نفره هم خوبه من حسابی روزها با رهام سرگرم هستم با هم خوش می گذرونیم.
رهام این روزها لبخند هاش به خنده تبدیل شده و هز خودش صدا در می یاره و حسابی خودش رو لوس میکنه
خدا رو به خاطر این هدیه الهی شکر میکنم از اینکه منو لایق مادری دونست ازش ممنونم . از خدا می خوام هیچ زنی رو چشم انتظار نزاره (امین)
+ زندگی سه نفره ما
سلام به همه دوستای خوبم
روز 23 تولد رهام اونو ختنه کردیم بمیرم براش کلی جیغ کشید منم بیرون اتاق در حال اشک ریختن بودم . تا ظهر اون روز هم گریه کرد ولی بعدش خوب شد و کل روز رو خواب بود و بی حال . البته از اثر قطره استامینوفن اون جور بی حال شده بود . از فرداش هم حالش خوب شد و شروع کرد به دست و پا زدن . یک ماهگی ش هم بردمش دکتر وزنش شده بود 100/4 و آقای دکتر گفت که خوبه .فقط خیلی دل درد میگیره و گاهی جیغای بنفش میکشه که برای اونم دکتر چند تا قطره داد از روزی که اونا رو می خوره بهتر شده و دل درداش کمتر.
بعد یک ماهگیش هم همراه با مامانم برگشتیم خونمون البته بماند که خونه حسابی کثیف بود و تا چند روزی در حال تمیز کاری بودیم . اتاق رهام رو هم چیدیم و وسایلش رو گذاشتیم بعد یک هفته هم مامان برگشت و زندگی سه نفره ما شروع شد . همسری خیلی کمکم میکنه و عصرا که می یاد خونه از رهام نگهداری میکنه تا من به کارام برسم کلا پسرمون هم بچه آرومیه و خیلی مامان وباباش رو اذیت نمیکنه .
البه هنوز حموم کردنش برام سخته و خیلی میترسم ولی سعی میکنم از پسش بر بیام و به خودم جرئت میدم .
از دوستای خوبم هم ممنون برای سایت آپلود
اینم از عکسای گل پسرم :
رهام بیدار شد و شیر می خواد بقیه عکسها باشه بعدا فعلا بای بای.
+ تولدت مبارک پسرم
به نام خدا
رهام عزیز ما روز یکشنبه 12 تیر ساعت 10:25 در بیمارستان شهریار تهران به دنیا اومد و زندگی ما رو شیرین تر از همیشه کرد
پسرم تولدت مبارک
هر کاری میکنم نمیشه عکس بزارم اگه کسی ادرسی برای آپلود داره به من بگه کلافه شدم این بار صدم هست که تلاش کردم
+ دیدار نزدیک است
برای تو می نویسم...
برای کودکم ، تو از من زاده می شوی و من از وجودت سرشار عشق خواهم شد.
پسرکم دیدار نزدیک است و تو آهسته آهسته به دنیا پا می گذاری. 9 ماه تمام در وجود من بودی در کمال آرامش ، از من تغذیه کردی و صدای مرا که همیشه با تو حرف می زدم را شنیدی ، از فردا در آغوشم بیشتر از پیش احساس امنیت خواهی کرد می دانم که دلم برای تکان های گاه و بیگاهت تنگ خواهد شد برای زمانهایی که در خواب بودی و هیچ صدائی بیدارت نمیکرد و من نگران و هراسان در انتظار یک حرکت کوچک و گاهی چنان به خانه کوچکت لگد می زدی که شگفت زده می شدم.
فرشته کوچک من در تمام لحظات از خداوند سلامت تو را خواسته ام و خوشبختی ات را .
از فردا هر چه دارم فقط و فقط برای تو می خواهم.از همه داشته هایم می گذرم تا فقط تو در آسایش باشی ذره ای به خودت هراس مده و از این دنیا نترس زیرا خداوند تو را به آغوش مهربان من و پدرت سپرده است . پدرت یکی از مهربان ترین و فداکارترین پدرهای دنیاست می دانم که در زیر سایه امن او هیچ گاه کمبودی حس نخواهی کرد.
پسر خوبم روزی این نوشته ها را خواهی خواهد بدان که خط به خط این نوشته ها از دل برآمده و از صمیم قلبم بوده است.
دو ستت دارم به انداره تمام دنیا.



